سخن تازه
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

یا هو

به عظمت نام و بزرگیت سخن آغاز می کنم تا در کلامم یاری رسانی. تا سخن برپایه درست حس و معنا بگیرد. تا بیراهه نروم.

باید تازه سخن گویم از تکرار نگویم از عشق بگویم. از زندگی بسرایم. باید اینگونه آغاز کنم گرنه نمی توانم عشق رامعنا کنم.

باید باشم. باید بروم. باید بخواهم حتی تا خداوند را در کلماتم احساس کنم. باید و باید. دنیا صحنه توقف نیست. از او معنای رفتن را می خواهم. وای که همیشه نیازمندم. اما مخلوق چیزی جز نیاز برای خالقش ندارد.

دوست خواهم داشت تک تک لحظاتی که به من بخشیدی و عهد می بندم که با همه دوستی خواهم کرد. دشمنی ها را می بینم و پنهان می کنم . با دوستی پیش خواهم رفت. خداوندا در تمامی کلامم باش و یاری رسان. لحظه ای بدون تو سرگردانم و بی شک سقوط خواهم کرد. نمی دانم چگونه باید از تو بخواهم تا گستاخی نباشد چون هر چه بخواهم گستاخی است و بس.

دوباره شروع خواهم کرد نوشتن را به یاد و کمکت. خوشحالم که آخرین پستم برای تو و در راه تو و شهادتی برای تو بود. راه شهادت آرزوی همیشگی ام است.

یا مستعان

 

 


 
دکتر علیمحمدی زنده جاودانه ماند
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤   کلمات کلیدی:

یا اول و یا آخر

یک سال از نبودنت می گذرد اما هنوز باور نکرده ام  رفتنت را. پارسال همین موقع بود که برای مراسم تدفینت خودم را از فاصله ده ها کیلومتری به انتهای امیر آباد رساندم به جایی که خاطرات زیادی را برایم تداعی می کرد.  با زحمت فراوان توانستم خود را به آخرین اتوبوسی که حوالی ساعت ٧.۵ راهی منزل ایشان می شد برسانم. وقتی سوار اتوبوس شدم در میان تمامی مسافران به زحمت سه چهار نفر از دوستانم را یافتم که از دانشکده فیزیک خودمان بودند. نمی دانم بچه های دانشکده ها یا دانشگاه های دیگر برای چه آنجا بودند اما آن دلیلی که مرا کشانده بود آنجا کاملا برایم روشن بود. کوله بار خاطرات و ماجرای عجیبی که روز حادثه برایم پیش آمد.

همان روزی و همان صبحی که تو کشته شدی رفته بودم جزواتی که به اسم تو مزین بود را بگیرم و پس از دو سال کنار گذاشتن درس دوباره با این صفحات بتوانم شانسم را برای دکترای داخل امتحان کنم.  اما در مسیر کپی بودم که گوشیم زنگ خورد و خبر کشته شدن تو رو یکی از دوستام که خیلی سراسیمه بود بهم داد. البته اونم هنوز باور نداشت و می گفت شاید شایعه باشه. اما بعد از ١٠ دقیقه بهم گفتن که واقعیته و من که کاملا بهت زده شده بودم نمی دونستم که باید چی کار کرد.

 یه نگاهی به جزوات می انداختم و نمی دونستم چرا امروز باید بعد از این همه مدت  می اومدم دنبال جزوه هات. دقیقا همین امروز باید می اومدم  دنبال جزوه های تو  همون روزی که تو می خواستی بری.

فردای همان روز مراسم تشیع تو بود. کاملا اطراف خونه استاد از تجمع گاردها و لباس شخصی ها مشخص بود. هنگامی که اتوبوس ما رو پیاده کرد جند تا اساتید و بچه ها رو دیدم. همه بهت زده و تا عمق وجود خود غمزده بودند. راستش هنوز پس از یکسال هم هنوز این غم از جامعه فیزیک تهران رخت برنبسته. اما ما خیلی دیر رسیدیم . استاد روی دوش بسیجی ها داشت می رفت. کاملا مرز بین قشر دانشگاهی و مذهبی از همون مرحله اول از هم جدا بود. نمی دونم ماها چرا نمی تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم. حتی داخل یک خانواده کوچیک هم چرا قشر دانشجو و قشر سنتی مذهبی ما نمی تونه همگرا بشه؟ واقعا نمی فهمم.

شعار دانشگاهی ها "لااله الا الله " و صلوات بود. خیلی از اساتید بودن. خیلی ها. اما تو رو از در امامزاده چیذر بردن داخل و همون موقع بود که استادا به ماها گفتن برگردید. همه دانشجوها دستها رو به نشانه خداحافظی و در سکوت بردن بالا و این تنها کاری بود که می شد انجام داد. این آخرین باری بود که با تو وداع کردم. دوباره برگشتیم دانشگاه و دوباره تریبون آزاد اساتید و دانشجوها.  حرف یکی از اساتید که اون روز  در تریبون آزاد زد رو فراموش نمیکنم " دکتر علیمحمدی مظلومانه کشته شد و مظلومانه به خاک سپرده شد". اما از دیروز همه چیز تمام شده بود و چیزی برای بحث نمانده بود چون تو دیگر نبودی.

نتوانسته بودیم جلوی رفتنت را بگیریم چون تو می خواستی پرواز کنی و این را آرزو کرده بودی و رسم زندگی ات را بر پایه شهادت بنیان کرده بودی. حال هر بار که می آیم دانشکده از تمامی طبقات می گذرم. نام حک شده روی سر در تمام اتاق ها را از نظر می گذرانم  و پشت اتاق تو  می ایستم که حال از همیشه بیشتر مملو است جون تو هنوز آنجایی. مگر نه اینست که شهیدان همیشه زنده اند. خیلی از اساتید می روند وخیلی ها می آیند اما تو همیشه هستی، رفتنی در کار نیست چون تو جاودانه شده ای در اذهان ما. دوباره تمامی خاطراتت را به یاد می آورم ، سر کلاس هایت سر درس هایت حتی درس هایی که واحد درسی اش را ثبت نام نکرده بودم . تو رفتی اما جزوات و صدای ضبط شده کلاسهایت را برای تمامی فیزیک خوانده ها ی ایرانی باقی گذاشتی.

حرفم را با یکی از توصیه های خودت تمام می کنم:

" امیدوارم تابع موجتون بوزونی باشه، دوستی هاتون تبهگن و در حال حرکت به هم ذرات محبت تابش کنید."

استاد روحت شاد و مسیر سرخ شهادتت متداوم. خداوندا، مسیر علم و شهادت رو اینگونه گره زدی تا دانش آموختگان مسیر مشخصه ای را که تو نشان دادی بفهمند. اینگونه است که علم در کنار زهد و توی مفهوم پیدا می کند. اما علمی که یاد تو در آن نباشد کور است و کاملا بی مقدار، چون معنایی برایش نیست و رو به فساد و تباهی. خداوندا خود راه را برای تمامی بندگانت روشن کن آنگونه که راه تو را بفهمند. به آنان بینش بده تا بتوانند سخنان همدیگر را بفهمند و این وسیله ای باشد تا به تو نزدیک تر شوند. 


 
آشوب
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

یا اول

آشوبی در دلم برپاست که حسش برای خودمم سخته....

حس غریبی دارم . شاید حسم رو سهراب بهتر تعبیر کرده:

"زندگی حس عجیبی است که یک مرغ مهاجر دارد"

دور از تمام آدمها و تمام خیالاتم و دور از پنجره عادت و حتی سکوت. ترجمان این آشوب به دست اوست. از او باید خواست و از او پرسید :

حول حالنا الی احسن الحال

لحظه تحویل قلبم را دوست دارم و می خواهم گردش افکارم آنقدر کوتاه باشد تا  هر دقیقه برایم آغازی نو شود، هر دقیقه زیرو رو شوم و هر دقیقه از نو تمام آنچه می پنداشتم درست بوده اما نبود را خط بزنم و در راهی نو قدم گذارم. می خواهم زمزمه کنم بیایید:

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

  الهی هجرتمان را از سرگردانی و تشویش خزان تفکراتمان خود راهبر باش تا گم نشویم، زیر آوار خود و منیت ها گم نشویم....

سکونمان بخش یا آخر


 
سحر...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸   کلمات کلیدی:

یا هو

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

                                         ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

                         


 
و در آغاز ففط یک کلمه بود که او خدا بود و هیچکس نبود
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥   کلمات کلیدی:

در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.
در آغاز فقط یک کلمه بود و او بود که به جز او دگر هیچکس نبود. او تنها کلمه ای شد که یک کلمه بود و یک کلمه ماند.
اما کلمات دیگر طاقت نیاوردند و خودشان را به دیگر کلمات چسباندند تا فهمیده شوند.
اما او نیازی به فهمیده شدن نداشت. حتی نمی خواست کلمات دیگر او را ببینند و لمس کنند. جون او یک کلمه بود که یک کلمه ماند و برای فهمیده شدن به کلمه دیگری نیاز نداشت چون کلمه ای بود که همه جمله ها را معنا می داد.
همه کلمات آن را بدون آنکه بفهمند حس کردند و بدون آن نتوانستند معنایی به جملاتشان بدهند. بنابراین این کلمه در همه جملات بود اما نبود... همه داستان ها را می گفت بدون آنکه خود را اسیر جملات کند. این کلمه رها بود مثل باد و بین همه کلمات پرواز می کرد تا آنها را نشان دهد.
و اینگونه شد که آن یک کلمه همچنان یک کلمه ماند ....


 
زنان مترو
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩   کلمات کلیدی:

وقتی از پله های مترو پایین میروی انگار وارد دنیای جدیدی می شوی.هر کسی دنیای خود را دارد و یک هدف مشترک، که آن پیدا کردن جا و حمله به سمت آن است. حتی گاه و بیگاه ( معمولا روزی یکبار، مواقعی که من سوار می شوم)  چه بسا دعواهای آنچنانی برای یک صندلی سر گرفته و در مواقع خاص (مسیرهای طولانی) حتی به درگیری فیزیکی نیز منجر می شود.

اما نکته قابل توجه و هیجان انگیزی که در این بین توجه شما را جلب می کند فروشنده هایی هستند که از راست و چپ با اجناس مختلف وارد می شوند و می توانند جو سنگین مترو را عوض کنند. این افراد از آن جمله استثسناها هستند که از قاعده کلی هدف مشترک حمله برای جا پیروی نمی کنند. کل ساعات را سرپا و در حال حمل گونی های سنگین بوده و معمولا هر ایستگاه قطار عوض می کنند تا مشتری های جدید را از دست ندهند. برای جلب مشتری لبخند به صورت دارند اما اگر پای صحبت های تلخشان بشینی و پاهای تاول زده شان را ببینی می فهمی که این درد شوهران بی عار و غصه چند فرزند است که به صورت لبخندی تصنعی ظاهر می شود.

وقتی دوباره از پله های مترو بالا  می روی و می رسی به روی زمین، انگار وارد دنیای دیگری می شوی. دخترانی را می بینی که دوباره با لبخندهای تصنعی اما خیلی وقیح و با ظاهر بسیار تمیز و البته موهای شنیون و معطر به کریستین دیور اریجینال برای  بوق ماشین های شاسی بلند ادا و ناز دارند. وقتی از زیر زمین می آیی بالا دیگر این صحنه ها به نظرت چندش آورتر از قبل می رسد و دوست داری بروی پایین و فکر می کنی چقدر بین بالا و پایین فاصله زیاد است. پایین جایی است که شرافت و ایستادگی یک زن برایت معنا می شود. نه شرافت یک زن بلکه مقاومت زنانی که برای حفظ شرافت خود از نیروی انتظامی باید فرار کنند (چون فروشندگی در مترو غیر قانونی است). اما بالا و در ملا عام حتی جلوی چشم هزاران نفر خودفروشی به هر حال مسئله شخصی تلقی می شود.

و حال شرافت برایت معنا می شود.


 
دکتر شریعتی و ناگفته ها
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦   کلمات کلیدی:

من همیشه فکر می کردم دکتر شریعتی دکترای جامعه شناسی داره اما بعدها فهمیدم که ایشون تاریخ خوندن! به طور اتفاقی روی وب با یه صفحه مواجه شدم که راجع به دکتر شریعتی و مرگ او مطالب جالبی نوشته بود و با مطلب زیبای ایشون شروع می شد:

" نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

سوتک به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ،

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را"

یه سری نامه ها  تو این سایت بود مثلا نامه صمیمی دکتر چمران به دکتر شریعتی که جای تامل بود. خط فکری امروز این دو فرد را کاملا جدا میکنه در حالی که این دو تو یک صف واحد مبارزه می کردن اما نمی دونم چرا بعضی ها تفرقه رو بیشتر دوست دارن. یه قسمت راجع به رزومه دکتر بود که خیلی تعجب آور بود. تقریبا هیچ خلای توش نبود: از تالیف کتاب های درسی گرفته تا ترجمه کتاب نیایش به فارسی و نوشتن کتاب های مختلف فلسفی و جامعه شناسی ..... تا مبارزه و شهادت. تقریبا هیچ دورانی زندگی ایشون مانا نبوده.

چقدر زندگی بزرگان با افراد معمولی متفاوت است.

آدرس سایت:  http://shariati.nimeharf.com/


 
حصار
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩   کلمات کلیدی:

حصار

یاری ده تا به پرواز درآییم. همه حصارها را بشکنیم و زنجیرها ی تفکرات محدود کننده را باز کنیم و فارغ از تمامی بایدها و نباید به سوی آزادی پرواز درآییم.


 
← صفحه بعد