یا اول و یا آخر
یک سال از نبودنت می گذرد اما هنوز باور نکرده ام رفتنت را. پارسال همین موقع بود که برای مراسم تدفینت خودم را از فاصله ده ها کیلومتری به انتهای امیر آباد رساندم به جایی که خاطرات زیادی را برایم تداعی می کرد. با زحمت فراوان توانستم خود را به آخرین اتوبوسی که حوالی ساعت ٧.۵ راهی منزل ایشان می شد برسانم. وقتی سوار اتوبوس شدم در میان تمامی مسافران به زحمت سه چهار نفر از دوستانم را یافتم که از دانشکده فیزیک خودمان بودند. نمی دانم بچه های دانشکده ها یا دانشگاه های دیگر برای چه آنجا بودند اما آن دلیلی که مرا کشانده بود آنجا کاملا برایم روشن بود. کوله بار خاطرات و ماجرای عجیبی که روز حادثه برایم پیش آمد.

همان روزی و همان صبحی که تو کشته شدی رفته بودم جزواتی که به اسم تو مزین بود را بگیرم و پس از دو سال کنار گذاشتن درس دوباره با این صفحات بتوانم شانسم را برای دکترای داخل امتحان کنم. اما در مسیر کپی بودم که گوشیم زنگ خورد و خبر کشته شدن تو رو یکی از دوستام که خیلی سراسیمه بود بهم داد. البته اونم هنوز باور نداشت و می گفت شاید شایعه باشه. اما بعد از ١٠ دقیقه بهم گفتن که واقعیته و من که کاملا بهت زده شده بودم نمی دونستم که باید چی کار کرد.
یه نگاهی به جزوات می انداختم و نمی دونستم چرا امروز باید بعد از این همه مدت می اومدم دنبال جزوه هات. دقیقا همین امروز باید می اومدم دنبال جزوه های تو همون روزی که تو می خواستی بری.
فردای همان روز مراسم تشیع تو بود. کاملا اطراف خونه استاد از تجمع گاردها و لباس شخصی ها مشخص بود. هنگامی که اتوبوس ما رو پیاده کرد جند تا اساتید و بچه ها رو دیدم. همه بهت زده و تا عمق وجود خود غمزده بودند. راستش هنوز پس از یکسال هم هنوز این غم از جامعه فیزیک تهران رخت برنبسته. اما ما خیلی دیر رسیدیم . استاد روی دوش بسیجی ها داشت می رفت. کاملا مرز بین قشر دانشگاهی و مذهبی از همون مرحله اول از هم جدا بود. نمی دونم ماها چرا نمی تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم. حتی داخل یک خانواده کوچیک هم چرا قشر دانشجو و قشر سنتی مذهبی ما نمی تونه همگرا بشه؟ واقعا نمی فهمم.
شعار دانشگاهی ها "لااله الا الله " و صلوات بود. خیلی از اساتید بودن. خیلی ها. اما تو رو از در امامزاده چیذر بردن داخل و همون موقع بود که استادا به ماها گفتن برگردید. همه دانشجوها دستها رو به نشانه خداحافظی و در سکوت بردن بالا و این تنها کاری بود که می شد انجام داد. این آخرین باری بود که با تو وداع کردم. دوباره برگشتیم دانشگاه و دوباره تریبون آزاد اساتید و دانشجوها. حرف یکی از اساتید که اون روز در تریبون آزاد زد رو فراموش نمیکنم " دکتر علیمحمدی مظلومانه کشته شد و مظلومانه به خاک سپرده شد". اما از دیروز همه چیز تمام شده بود و چیزی برای بحث نمانده بود چون تو دیگر نبودی.
نتوانسته بودیم جلوی رفتنت را بگیریم چون تو می خواستی پرواز کنی و این را آرزو کرده بودی و رسم زندگی ات را بر پایه شهادت بنیان کرده بودی. حال هر بار که می آیم دانشکده از تمامی طبقات می گذرم. نام حک شده روی سر در تمام اتاق ها را از نظر می گذرانم و پشت اتاق تو می ایستم که حال از همیشه بیشتر مملو است جون تو هنوز آنجایی. مگر نه اینست که شهیدان همیشه زنده اند. خیلی از اساتید می روند وخیلی ها می آیند اما تو همیشه هستی، رفتنی در کار نیست چون تو جاودانه شده ای در اذهان ما. دوباره تمامی خاطراتت را به یاد می آورم ، سر کلاس هایت سر درس هایت حتی درس هایی که واحد درسی اش را ثبت نام نکرده بودم . تو رفتی اما جزوات و صدای ضبط شده کلاسهایت را برای تمامی فیزیک خوانده ها ی ایرانی باقی گذاشتی.
حرفم را با یکی از توصیه های خودت تمام می کنم:
" امیدوارم تابع موجتون بوزونی باشه، دوستی هاتون تبهگن و در حال حرکت به هم ذرات محبت تابش کنید."
استاد روحت شاد و مسیر سرخ شهادتت متداوم. خداوندا، مسیر علم و شهادت رو اینگونه گره زدی تا دانش آموختگان مسیر مشخصه ای را که تو نشان دادی بفهمند. اینگونه است که علم در کنار زهد و توی مفهوم پیدا می کند. اما علمی که یاد تو در آن نباشد کور است و کاملا بی مقدار، چون معنایی برایش نیست و رو به فساد و تباهی. خداوندا خود راه را برای تمامی بندگانت روشن کن آنگونه که راه تو را بفهمند. به آنان بینش بده تا بتوانند سخنان همدیگر را بفهمند و این وسیله ای باشد تا به تو نزدیک تر شوند.